شعر در مورد جنون ، دوبیتی و شعر کوتاه درباره دیوانگی و جنون عشق و موانع عشق

شعر در مورد جنون

شعر در مورد جنون ، دوبیتی و شعر کوتاه درباره دیوانگی و جنون عشق و موانع عشق همگی در سایت پارسی زی.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد جنون

زندگی من از روزی آغاز شد
که تو را دیدم
و بازوانت
راه دهشتناک جنون را
بر من سد کرد
و تو سرزمینی را نشانم دادی
که در آن تنها بذر نیکی می‌پاشند.
⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد جنون عشق

در مرز بین عشق و جنون
در مرز بین خواستن و نخواستن
واگذاردی مرا
چرا
دل به دل بستن سهل بود
گویی دل زدل گسستن ساده؟! …

شعر در مورد عشق و جنون

با تو شبی
در آینده ای نه چندان دور
زندگی نکرده باشم و
تو گریه هایم را بغل نکرده باشی
نه انتظار کشیده باشی
در انتهای جهانی گرد
جنون تلخ جهان مرا
گمم نکرده ای که پیدایم نکرده باشی
⇔⇔⇔⇔

شعر درباره جنون

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
⇔⇔⇔⇔

شعری در مورد جنون

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

شعر زیبا در مورد جنون

با این که سربه زیرم وحرفی نمی زنم
روزی اگر زپای بیفتم به پای توست
می خواهم از جنون تو یک دم رها شوم
اما تمام هستی من مبتلالی توست …
⇔⇔⇔⇔

شعر درباره جنون عشق

هنوز گوشم
از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنونِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکسِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعتِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!
⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عشق لیلی و مجنون

کسی با سکوتش،
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش،
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا باز گردان
مرا ای به پایان رسانیده
– آغاز گردان!

شعر درباره عشق و جنون

روزگار وصل ما همسایگی ها می کند
روز وصلت پیشه کن اهنگ دل انگیز کن
امشب ای بت رفته ام تا حد بالای جنون
یا در اغوشم درا یا این جنون سرریز کن …
⇔⇔⇔⇔

شعر درباره ی جنون عشق

تا جنون
فاصله‌ای نیست
از اینجا که منم
⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد جنون

چشمانت آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند
آیا جایی هست؟
که من از پرسه زدن در ایستگا‌ه‌های جنون خسته‌ام
و به جایی نرسیدم
چشمانت آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند
با چه کسی خواهند گریخت
 و من… به گریز می‌اندیشم…

شعر در مورد جنون عشق

کلماتم را
در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه، بی‌ابهام
سخنانم را در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون.
⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد عشق و جنون

تو نیستی و من
تا جنون
تا مرزِ نبودن
تا رها شدن
از هر چه که رنگ هوشیار ی دارد
تا سقوط
تنها یک قدم فاصله دارم
⇔⇔⇔⇔

شعر درباره جنون

جنگجوی نا مهربان من !
کدامین دست
مرا
به پهنای نگاهت
محکوم کرده است
که تمام نمی شوی..؟
اندکی جنون بنوشانم !
کسی چه می فهمد
بگذار بدانم
از عشق اگر گریز نیست
تن دهم
به تسلیمت
دیوانه وار

شعری در مورد جنون

 تو چه دانی
که پس هر نگه‌ی ساده من
چه جنونی ..
چه نیازی ..
چه غمی‌ست ؟

Comments

Popular posts from this blog

دلنوشته آسمان آبی ، متن ادبی و زیبا درباره نگاه به آسمان ابری + آسمان زیباست

شعر در مورد سیستان و بلوچستان ، شعر کوتاه و زابلی فردوسی در مورد سیستان

بهترین اشعار فارسی در مورد گل آفتابگردان